تبليغاتX
باترانه
با سلام . به وبلاگ من خوش آمدید.

آیا میدانید: فاصله مچ دست تا آرنج برابر با طول کف پا است؟

آیا میدانید: قلب شما روزی 101000 بار میتپد؟

آیا میدانید: دهان شما روزی یک لیتر بزاق تولید میکند؟

آیا میدانید: مردان روزی 40 و زنان روزی 70 تار مو از دست میدهند؟

آیا میدانید: یک انسان بعد از قطع کردن سر از تنش ، 8 ثانیه به هوش میماند؟

آیا میدانید: شما به طور متوسط 15000 بار در روز چشمک میزنید؟

آیا میدانید: زنان دو برابر مردان چشمک میزنند؟

آیا میدانید: مقاوم ترین ماهیچه در بدن ، زبان است؟

آیا میدانید: جلیقه زد گلوله، ضد آتش، برف پاکن های شیشه جلوی اتومبیل و چاپگر های لیزری توسط زنان اختراع شد؟(من فمنیست نیستم!)

آیا میدانید: فیل ها تنها جانورانی اند که نمیتوانند بپرند؟

آیا میدانید: تمام خرس های قطبی چپ دست هستند؟

آیا میدانید: به طور متوسط ، مردم آن قدر از عنکبوت ها میترسند که نمیتوانند آن ها را بکشند؟

آیا میدانید: پروانه ها با پاهایشان می چشند؟

آیا میدانید: مردان کمتر از زنان حالت موکتی دارند؟

آیا میدانید: پژواک بهترین نویسنده در این وبلاگ است؟!؟!

آیا میدانید: من چرا این مطالب رو نوشتم؟

آیا میدانید: من این مطالب رو از مجله خانه و خانواده پیدا کرده بودم؟

آیا میدانید: شما واقعا وقت آزاد زیادی دارید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 9:26  توسط Behrooz | 
آمازون با تمام درختاش… آسمون با تمام ستاره هاش… دنيا با تمام آدمهاش… بارون با تمام قطراتش خلاصه اگر همه رو با هم جمع کني، خيلي مي شه!


تا حالا فکر کردي کي بيشتر از همه برات مي ميره ؟
برو پايين
.
.
.
دنبال چي مي گردي ؟ من که اين پايين جا نميشم .

هيچ مي دوني چقدر گلي…
.
.
.
واسه دستهات ضرر داره؟ فقط از مايع ظرفشويي جام استفاده کن!


چه غمگينانه مي پيچد درون کوچه ي قلبم
صداي توکه مي گفتي: نون خشکيه…!

عشق جزيره ايست در آبهاي دوردست.
خوشگلم! SMS نخون، پارو بزن!

توي جاده ي عشق  تو تنها پمپ سوختي هستي که بدون کارت سوخت بنزين مي زنم!

تو درختي هستي پراز احساس که من به عشق سايه ات خرم را به آن مي بندم

علف هرزه چيست ؟گياهي است که هنوز فوايدش کشف نشده است مثل تو!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 9:22  توسط Behrooz | 
یه روز یه ترك و یه اصفهانی و یه تهرونی رو میخواستن اعدام كنن بهشون میگن :
سه نوع اعدام داریم = گیوتین ، طناب دار و تیر باران
شما باید یكی از اینها رو انتخاب كنین .
تهرونیه میگه : منو با گیوتین بكشین هیچی نفهمم .
سر تهرونی رو میذارن زیر تیغ گیوتین تا تیغ میاد پایین دم گردنش گیر میكنه و تهرونیه آزاد میشه .
اصفهونیه هم میگه : من رو هم با گیوتین اعدام كنین و با ز هم تیغه گیوتین گیر میكنه و اون هم آزاد
میشه .
بعد نوبت تركه میشه و میگه :
این گیوتین كه خرابه …منو تیر باران كننید . !!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 9:19  توسط Behrooz | 
به جاي ريختن آب پشت سر مسافر انداختن تف کفايت مي کند ... ستاد اصلاح الگوي مصرف

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 9:18  توسط Behrooz | 

همه می پرسند

چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي اين ابر سپيد?
روي اين آبي آرام بلند?
که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام؟
که تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري؟؟؟
نه به باد? نه به آب? نه به برگ?
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام?
نه به اين خلوت خاموش کبوترها?
من به اين جمله نمي انديشم!!!
من مناجات درختان را هنگام سحر?
رقص عطر گل يخ را با باد?
نفس پاک شقايق را در سينه کوه?
صحبت چلچله را با صبح?
نبض پاينده هستي را در گندم زار?
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل?
همه را مي شنوم... مي بينم...
من به اين جمله نمي انديشم!!!
به تو مي انديشم.......
اي سراپا همه خوبي? تک و تنها به تو مي انديشم!!!
همه وقت? همه جا?
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم!!!
تو بدان اين را تنها تو بدان؟
تو بيا... تو بمان با من تنها? تو بمان...
جاي مهتاب به تاريکي مهتاب تو بتاب!
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند!
اينک اين من که به پاي تو درافتادم باز...
ريسماني کن از آن موي دراز؟
تو بگير؟ تو ببند؟ تو بخواه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 9:14  توسط Behrooz | 
در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد.

او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند.

بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد.

پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت.

فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند،

یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند،

آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند،

یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.

روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد.

در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.

حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه منظره‌ای روبرو شد؟

فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید.

چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند .

و غر می‌زدند که پس این مردک چرا مغازه‌اش را باز نمیکنه.
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 9:8  توسط Behrooz |